تبليغاتX

عکس مطالب جالب و هرچی دلتون بخواد

عکس مطالب جالب و هرچی دلتون بخواد

اگه یدونه کلیک ناقابل روی تبلیغات بالا کنید کلی حال دادین

  

شباهت و عشق

دختر : سلام آقا ، ببخشيد قيمت اين مانتو چنده ؟

فروشنده : سلام خانوم ، قابلي نداره ، ای وای ! چقدر قيافه شما برام آشناست ! من قبلا شما رو جايي نديدم ؟!

دختر : فکر نمي کنم !

فروشنده : چرا من مطمئنم که شما رو قبلا يه جایی ديدم ! شما بازيگر نيستيد ؟!

دختر : نخير ، من ۲۰ سالمه و دانشجو هستم !

فروشنده : نمي دونم شايد شما رو با نيکول کيدمن يا جنيفر لوپز يا آنجلينا جولي و شايدم مهناز افشار اشتباه گرفتم !

دختر : جدا ؟! البته دوستام هم بهم مي گن که خيلي شبيه اينايي که شما گفتيد هستم ! به نظر من شما هم نیم رختون کپی غلامرضا گلزاره ! راستی شما هم مثل من مجرديد ؟!!!

فروشنده : آره ، چطور مگه ؟!

دختر : هيچي ، همينجوري پرسيدم !!!

فروشنده : ولي من هنوزم مطمئنم که شما رو یه جایی ديدم ! آها شايد شما رو با يکي از شخصيت هاي کارتوني اشتباه گرفتم مثل سيندرلا يا سفيد برفي و يا زيباي خفته !!!

دختر : شما خيلي نسبت به من لطف داريد ! من منظور شما رو از این سوالات فهمیدم ! بهتر نيست با پدر و مادرتون هم در اينباره صحبت کنيد ؟!  بالاخره هر چیزی یه آداب و رسومی داره !

فروشنده : در چه موردي باید با پدر و مادرم صحبت کنم ؟!

دختر : وای چقدر شما خجالتی هستید ! خوب درباره همين موضوع که امروز من رو ديديد و مثل اينه که بالاخره نيمه گمشدتون رو پيدا کردين و انگار که از سالها قبل من رو مي شناسيد !

فروشنده : من کي گفتم که شما رو از سالها قبل ميشناسم ؟! من همين چند روز پيش شما رو ديدم !

آها ، حالا يادم اومد ، بالاخره يادم اومد که شما رو کجا ديدم ! چند روز پیش که مادرم داشت آلبوم عکس های قدیمیش رو بهم نشون می داد ، قیافه مادر بزرگ خدا بیامرزم قبل از اینکه در سن ۷۰ سالگی دماغش رو عمل کنه ، کاملا شبیه شما بود ! خدابیامرز رو بیهوشش کردن که دماغش رو عمل کنن ولی بعد از عمل دیگه بهوش نیومد ! انگار عمرش به دنیا نبود !

دختر : [ بیب ! ] ، [ بیب ! ] ، [ بیب ! ]  ( حرف های بی تربیتی ! ) ، شماها همتون مثل همید !

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 23:20  توسط بهنام  | 

خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دو نفر از جلوی در کلاس رد بشن و بگن:" نه اینجا نیست... اینا بچه های کارشناسی ارشدن!"
 
خر کیف یعنی کلاستو دو در کنی و همون روز استاد حضورغیاب نکنه!
 
خر كبف يعنى اين كه يه لپ تاپ مى گيرى دستت اما 2 قرون سواد ندارى بهت بگن خانوم مهندس!
 
خر کیف یعنی راننده تاکسی باشی و دانشجوی پزشکی رو سوار کنی، اونوقت وقتی می خواد پیاده شه بر حسب عادت به محیط دانشگاه بگه :مرسی خانوم دکتر!

خر کیف یعنی زنگ موبایلت حسابی جلب توجه کنه!
 
خر کیف یعنی کسب بالاترین نمره میان ترم فقط از راه تقلب و امدادهای غیبی!
 
خر کیف یعنی فکر کنی کارتت تموم شده، ولی در کمال ناامیدی کانکت شی و ساعت ها تو اینترنت بچرخی!
 
خر کیف یعنی بابات قبض موبایلت رو پرداخت کنه و اصلاً نپرسه که چرا این قدر رقمش نجومی شده!
 
خر کیف یعنی استادت بگه نگران نباش! نمی افتی!
 
خر کیف یعنی توی یک مجلس بزرگ همه چشمشون دنبال مدل لباست باشه!
 
خر کیف یعنی دانشجو نباشی، ولی از سایت دانشگاه، مفتکی استفاده کنی!
 
خر کیف یعنی پشت چراغ قرمز از ماشین بغلی یه چیزی پرت شه تو ماشینت (مثل شماره تلفن و یا حتی گوشی طرف!(
 
خر کیف یعنی تو دانشگاه همراه دوستت داری میری، ولی پسر همکلاسیت فقط به تو سلام می کنه!
 
خر کیف یعنی یه جا با یه نفر هم صحبت شی و رمانتیک بگه:" از قیافه تون معلومه که
دانشجویین!"
 
خر کیف یعنی توی مهمونی باشی و یکی از خانومای باکلاس و کار درست فامیل صدات کنه: خوشگل خانوم!
 
خر کیف یعنی یک منشی با مدیر عامل شرکت ازدواج کنه!
 
خر کیف یعنی بین کلاس 12 تا 2 و کلاس 2 تا 4 خودتو به یک آدم اهل رو درواسی بچسبونی و بری باهاش ناهار بخوری!
 
خر کیف یعنی موقع امتحان عملی استاد بره بیرون از کلاس و در رو هم ببنده!
 
خر کیف یعنی هیچی نخونده باشی و همه رو از رو دست بغلیت بنویسی بعد نمره ت از اون بیش تر شه!
 
خر کیف یعنی استاد یک سوال قلمبه بپرسه هیچ کس جز تو نتونه جواب بده!
 
خر کیف یعنی وقتی مهمونای شهرستانیتون می رن بچه شون قشنگترین عروسکشو جا بذاره!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 21:24  توسط بهنام  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 15:52  توسط بهنام  | 

1. روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود.

بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان 57 رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده!

2. یه آه از ته دل کشید.

بعداً فهمیدم که آه نبوده و آسم داره.

3. بهش یواشکی یه لبخند زدم، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این خودداریش واسم خیلی جذاب بود.

بعداْ فهمیدم که خودداری نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پیکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود!!

4. آروم و با عشوه اومدم جلوش، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.

بعداً فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست.


5. اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.

بعداً فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره.

6. سرش رو از شرمش انداخت پایین و گفت س س س سلام.

بعداً فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم.

7. بعد از یک سری اسم و فامیل بازی، ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه!؟ گفتم:

اَ...اَ...یادم نیست. گفت: چه جالب، نویسندش کیه!؟ از این تیکه بامزش خندم گرفت.

بعداً فهمیدم که تیکه نبوده و بیچاره چیزی به اسم IQ اصلاْ نداره.

8. بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود.

بعداً فهمیدم بوی عطر نبوده، بلکه ...

9. بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش خیلی به نظرم رمانتیک بود.

بعداً فهمیدم شاش داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم.

10. ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود.

بعداً فهمیدم که اصلاً هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده!

11. بهش گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبایلش. ولی هیچوقت زنگ نزد!

 بعداً فهمیدم کادوی تولد 30 سالگیش یه موبایل اسباب بازی بوده که همه جا با خودش میبردتش!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2:37  توسط بهنام  | 

این روز ها رفتن برق به نوعی عادت تبدیل شده. شدت برق رفتن در پایتخت کم شده در عوض در شهرستان ها بیشتر شده (این جمله رو بر اساس استدلال استقرایی یا تجربی گفتم شاید درست باشه شاید اشتباه)

بهرحال برخلاف اکثریت عده ای واقعاً با رفتن برق بالا و پایین می پرند و عشق می کنند؛

۱-دو دره بازها. مخصوصاً در بانک ها و اداره جاتی که نیاز به کامپیوتر و برق برای راه انداختن کار ارباب و رجوع هست.

۲- تعمیراتی های لوازم خانگی. خوب هی برق میاد هی برق می ره. به سیم پیچی و آی سی و مدارها فشار می یاره و خراب می کنه و این تعمیراتی ها رو پولدار.

۳- دارندگان و فروشندگان باطری ها خانگی (UPS). فروشندگان مشتری بیشتری پیدا می کنند و برای خریدش بوسیله مشتری ها توجیه غیرقابل انکاری دارند. خریدارها هم حسرت پولی که خرج کردن و این باطری ها رو خریدن نمی خورند. خلاصه با خودشون حال می کنند و آینده نگری خودشون رو تحسین.

۴- لپ تاپ داره ها. همه لپ تاپ ها باطری دارند. وقتی برق می ره کل سیستم ها با هم خاموش می شه الا لپ تاپ ها. خوب اینجاست که لپ تاپ دارها مورد توجه قرار می گیرن.

۵- دست فروش های داخل پارک ها. برق رفته. حداقل تا ۲ ساعت هم نمی آید. ملت به پارک های نزدیک محل سکونتشون پناه می یارن. بهرحال هوای اونجا خنک تر و فضا دل بازتر. دست فروش ها هم در این میون سودی می برند.

۶- مخالفین و منتقدین دولت نهم. خوب دیگه همین که برق میره، انگار برق اونا وصل شده مثل رادیو پخش شروع به حرف های تکراری می کنند؛ آقا مدیریت نداریم. آقا همش وعده می دن. آقا برنامه نداریم. آقا داریم جهان چهارمی می شیم. آقا همه سر کاریم.

۷- کسانی که کم خوابی دارند. واقعاً هستند در میان مردم افرادی که دچار کم خوابی شده اند ولی به اصرار خود را به گونه ای مشغول می کنند که وقت خوابی برایشان باقی نمی ماند. خوب وقتی برق می رود، مخصوصاً شب ها که نور از خانه ها با رفتن برق می رود، با خیال راحت می خوابند.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2:33  توسط بهنام  | 

شاید هر روز نام چند محله تهران را بشنویم بی آنکه بدانیم چرا به این نامها معروف شده اند.  با استفاده از منابعی چون کتاب اول و ویکی پدیا و دیگر منابع در وب اطلاعاتی درباره نام برخی محله‌های تهران اطلاعاتی گردآورده ام که در ادامه می خوانید.

سید خندان
سید خندان نام ایستگاه اتوبوسی در جاده قدیم شمیران بوده است. سیدخندان پیرمردی دانا بوده که پیش گویی‌های او زبانزده مردم در سی یا چهل سال پیش بوده است.. دلیل نامگذاری این منطقه نیز احترام به این پیرمرد بوده است.
فرمانیه
در گذشته املاک زمینهای این منطقه  متعلق به کامران میرزا نایب‌السلطنه بوده است و بعد از مرگ وی به عبدالحسین میرزا فرمانفرما  فروخته شده است.
فرحزاد
این منطقه به دلیل آب و هوای فرح انگیزش به همین نام معروف شده است.
شهرک غرب
دلیل اینکه این محله به نام شهرک غرب معروف شد ساخت مجتمع های  مسکونی این منطقه با طراحی و معماری مهندسان آمریکایی و به مانند مجتمع های مسکونی آمریکایی بوده و در گذشته نیز محل اسکان بسیاری از خارجیها بوده است.
آجودانیه
آجودانیه در شرق نیاوران قرار دارد و تا اقدسیه ادامه پیدا میکند. آجودانیه متعلق به رضاخان اقبال السلطنه وزیر قورخانه ناصرالدین شاه  بوده،  او ابتدا آجودان مخصوص شاه بوده است.
اقدسیه
نام قبلی اقدسیه (تا قبل از 1290 قمری) حصار ملا بوده است. ناصرالدین شاه زمینهای آنجا را به باغ تبدیل و برای یکی از همسران خود به نام امینه اقدس (اقدس الدوله) کاخی ساخت و به همین دلیل این منطقه به اقدسیه معروف شد.
جماران
زمینهای جماران متعلق به سید محمد باقر جمارانی از روحانیان معروف در زمان ناصر الدین شاه بوده است. برخی از اهالی  معتقدند که در کوههای این محله از قدیم مار فراوان بوده و مارگیران برای گرفتن مار به این ده می آمدند و دلیل نامگذاری این منطقه نیز همین بوده است و عده ای هم معتقدند که جمر و کمر به معنی سنگ بزرگ است و چون از این مکان سنگ‌های بزرگ به دست می آمده ‌است‌، آن‌جا را جمران‌، یعنی محل به‌دست آمدن جمر نامیده‌اند.
پل رومی
پل رومی در واقع پل کوچکی بوده که دو سفارت روسیه و ترکیه را هم متصل می کرده است. عده‌ای هم معتقدند که نام پل از مولانا جلال‌الدین رومی گرفته‌شده است‌.
جوادیه (در جنوب تهران)
بسیاری از زمینهای جوادیه متعلق به آقای فرد دانش بوده است که اهالی محل به او جواد آقا بزرگ لقب داده بودند. مسجد جامعی نیز توسط جواد آقا بزرگ در این منطقه بنا نهاده است که به نام مسجد فردانش هم معروف است.
داودیه (بین میرداماد و ظفر)
میرزا آقاخان نوری صدر اعظم این اراضی را برای پسرش‌، میرزا داودخان‌، خرید و آن را توسعه داد. این منطقه در ابتدا ارغوانیه نام داشت و بعدها به دلیل ذکر شده داودیه نام گرفت‌.
درکه
اگر چه هنوز دلیل اصلی نامگذاری این محل مشخص نیست اما برخی آنرا مرتبط به نوعی کفش برای حرکت در برف که در این منطقه استفاده می شده و به زبان اصلی «درگ» نامیده می شده است دانسته اند.
دزاشیب (در نزدیکی تجریش)
روایت شده است که  قلعه بزرگی در این منطقه به نام « آشِب » وجود داشته است و در گذشته نیز به این منطقه دزآشوب و دزج سفلی و در لهجه محلی ددرشو میگفتند.
زرگنده
احتمالا دلیل نامگذاری این محل کشف سکه ها و اشیاء قیمتی در این محل بوده است. در گذشته این منطقه  ییلاق کارکنان روسیه  بوده است.
قلهک
کلمه قلهک از دو کلمه "قله‌" و "ک‌" تشکیل شده است که قله معرب کلمه کله‌، مخفف کلات به معنای قلعه است‌. عقیده اهالی بر این است که به دلیل اهمیت آبادی قلهک که سه راه گذرگاه‌های لشگرک‌، ونک و شمیران بوده است‌، به آن( قله- هک) گفته شده است‌.
کامرانیه
زمین‌های این منطقه ابتدا به میرزا سعیدخان‌، وزیر امور خارجه‌تعلق داشت، و سپس کامران میرزا پسربزرگ ناصرالدین شاه‌، با خرید زمین‌های حصاربوعلی‌، جماران و نیاوران‌، اهالی منطقه را مجبور به ترک زمین‌ها کرد و سپس آن جا را کامرانیه نامید.
محمودیه ( بین پارک وی و تجریش یا ولیعصر تا ولنجک)
در این منطقه باغی بوده است که متعلق به حاج میرزا آقاسی بوده است و چون نام او عباس بوده آنرا عباسیه میگفتند. سپس علاءالدوله این باغ بزرگ را از دولت خرید و به نام پسرش‌، محمودخان احتشام‌السلطنه‌، محمودیه نامید.
نیاوران
نام قدیم این منطقه گردوی بوده است و برخی معتقدند در زمان ناصرالدین شاه نام این ده به نیاوران تغییر کرده است به این ترتیب که نیاوران مرکب از "نیا" (حد، عظمت و قدرت‌) ؛"ور" (صاحب‌) و "ان‌" علامت نسبت است و در مجموع یعنی کاخ دارای عظمت‌.
ونک
نام ونک تشکیل شده است از دو حرف (ون‌) به نام درخت و حرف (ک)که به صورت صفت ظاهر می‌شود.
یوسف آباد
منطقه یوسف آباد را میرزا یوسف آشتیانی مستوفی‌الممالک در شمال غربی دارالخلافه ناصری احداث کرد و به نام خود، یوسف آباد نامید. 
پل چوبی
 قبل از این که شهر تهران به شکل امروزی خود درآید، دور شهر دروازه هایی بنا شده بود تا دفاع از شهر ممکن باشد. یکی از این دروازه‌ها، دروازه شمیران بود با خندق‌هایی پر از آب در اطرافش که برای عبور از آن‌، از پلی چوبی استفاده می‌شد. امروزه از این دروازه و آن خندق پر از آب اثری نیست‌، اما این محل همچنان به نام پل چوبی معروف است.
شمیران
نظریات مختلفی درباره این نام شمیران وجود دارد. یکی از مطرح ترین دلایل عنوان شده ترکیب دو کلمه سمی یا شمی به معنای سرد و « ران » به معنای جایگاه است  و در واقع شمیران به معنای جای سرد است. به همین ترتیب نیز تهران به معنای جای گرم است.
همچنین در نظریه دیگری به دلیل وجود قلعه نظامی در این منطقه به آن شمیران می گفتند و همچنین  برخی نیز  معتقدند که‌ یکی از نه ولایت ری را شمع ایران میگفتند که بعدها به شمیران تبدیل شده است.
گیشا
نام گیشا که در ابتدا کیشا بوده است برگرفته از نام دو بنیانگذار این منطقه (کینژاد و شاپوری) میباشد.
منیریه (در جنوب ولیعصر)
منیریه در زمان قاجار یکی از محله های اعیان نشین تهران بوده و گفته شده نام آن از نام زن کامران‌میرزا، یکی از صاحب‌منصبان قاجر، به نام منیر گرفته شده‌است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 14:35  توسط بهنام  | 

يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد !
مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .
وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:35  توسط بهنام  | 

قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که درعصر بنیانگذار سلسلۀ پهلوی اتفاق افتاد و شادروان محمد مسعود این حادثه را در یکی از شماره های روزنامۀ مرد امروز به این صورت نقل کرده است: 

 «هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماستمالی کردند.»

به طوری که ملاحظه شد قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح و مثل سائر از هفتاد سال نمی گذرد، زیرا عروسی مزبور در سال ۱۳۱۷ شمسی برگذار گردید و مدتها موضوع اصلی شوخیهای محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد. آری، ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت ظاهر خاتمه دادن، از آن موقع ورد زبان گردید و در موارد لازم و بالمناسبه مورد استفاده و استناد قرار می گیرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:26  توسط بهنام  | 

قصاب با ديدن سگى که به طرف مغازه اش نزديک مى شد حرکتى کرد که دورش کند، اما کاغذى را در دهان سگ ديد. کاغذ را گرفت. روى کاغذ نوشته بود: " لطفاً ۱۲ سوسيس و يه ران گوشت بدين." ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه اى گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کيسه را گرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفى وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و به دنبال سگ راه افتاد. سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط کشى رسيد. با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهى به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ايستاد. قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس آمد, سگ جلوى اتوبوس آمد و شماره آن را نگاه کرد و به ايستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدى آمد دوباره شماره آن را چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالى که دهانش از حيرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بيرون را تماشا مى کرد. پس از چند خيابان سگ روى پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد. قصاب هم به دنبالش. سگ در خيابان حرکت کرد تا به خانه اى رسيد. گوشت را روى پله گذاشت و کمى عقب رفت و خودش را به در کوبيد. اين کار را باز هم تکرار کرد اما کسى در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روى ديوارى باريک پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت. مردى در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد: "چه کار مى کنى ديوانه؟ اين سگ يه نابغه است .اين باهوش ترين سگى هست که من تا به حال ديدم." مرد نگاهى به قصاب کرد و گفت: "تو به اين ميگى باهوش؟ اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مى کنه "!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:15  توسط بهنام  | 

سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید

 مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است.

 حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند.

 بانکدار: کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و

درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد.

 اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد.

 روزنامه نگار: کسی است که %50 از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و %50 بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند.

 ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهیه می گردد که آنجا نیست.

  هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد.

 فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند.

 روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد.

 جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند.

 برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 0:45  توسط بهنام  | 

خانمی در یک زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت
 که ناگهان با صحنه ای روبرو شد. قورباغه ای در تله ای گرفتار شده بود و قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر من را از این تله  آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نگذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کنم، ۱۰ برابر آن نصیب همسرت می شود.
خانم کمی تامل کرد و گفت: مشکلی ندارد.
سپس آرزوی اول خود را گفت: می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت: اگر زیباترین زن دنیا بشوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر به دنبالش بیفتد و تو او را از دست بدهی.
خانم گفت: مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او به جز من نخواهد ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت: می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت آن وقت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: زن هاخیلی باهوش هستند. پس هیچ وقت با یک زن درگیر نشوید.
قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً ادامه مطلب را نخوانید و برید حالشو ببرید.

مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:3  توسط بهنام  | 

با سلام خدمت معلم عزيزم و عرض تشكر از زحمات بي دريغ اوليا و مربيان مدرسه كه در تربيت ما بسيار زحمت مي
كشند و اگر آنها نبودند الآن معلوم نبود ما كجا بوديم.
اكنون قلم به دست مي گيرم و انشاي خود را آغاز مي كنم:
البته واضح و مبرهن است كه اگر به اطراف خود بنگريم در مي يابيم كه گاو بودن فوايد زيادي دارد. من مقداري در اين
مورد فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه مهمترين فايده ي گاو بودن اين است كه آدم ديگر آدم نيست. بلكه گاو است.
هرچند كه نتيجه گيري بايد در آخر انشا باشد.
بياييد يك لحظه فكر كنيم كه ما گاويم. ببينيم چقدر گاو بودن فايده دارد. مثلا در مورد همين ازدواج كه اين همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و ... درست مي كنند. هيچ گاو مادري نگران ترشيده شدن گوساله اش نيست. همچنين ناراحت نيست كه اگر فردا پسرش زن برد، عروسش،پسرش را از چنگش در مي آورد. وقتي گاوي كه پدر خانواده است،مي خواهد دخترش را شوهر دهد،نگران جهزيه اش نيست. نگران نيست كه بين فاميل و همسايه آبرو دارند. مجبور نيست به خاطر اين كه پول جهاز دخترش را تهيه نمايد، براي صاحبش زمين اضافه شخم بزند يا بدتر از آن پاچه خواري كند. گوساله هاي ماده مجبور نيستند كه با هزار دوز و كلك،دل گوساله هاي نر را به دست آورند تا به خواستگاريشان بيايند؛چون آنها آنقدر گاو هستند كه به خواستگاري آنها بروند. از طرفي هيچ گوساله ماده اي نمي گويد كه فعلا قصد ازدواج ندارد و مي خواهد ادامه ي تحصيل دهد. تازه وقتي هم كه عروسي مي كنند، اين همه بيا برو، بعله،برون،خواستگاري،مهريه، نامزدي،زير لفظي، حنابندان، عروسي، اتختي، روتختي، زير تختي ماه عسل،ماه زهر، طلاق و طلاق كشي و ... ندارند. گاوها حيوانات نجيب و سر به زيري هستند. آنها چشم هاي سياه و درشت و خشگلي دارند.
شاعر مي گويد:
سيه چشمون چرا تو نگات ديگه اون همه صفا نيست
سيه چشمون بگو نكنه دلت ديگه پيش مانيست
هيچ گاوي نگران كرايه خانه اش نيست. نگران نيست كه نكند از كار اخراجش كنند. گاوها آنقدر عاقلند كه مي دانند بهترين سال هاي عمرشان را نبايد پشت كنكور بگذرانند.
گاوها به خاطر چشم و همچشمي دماغشان را عمل نمي كنند. شما تاحالا ديده ايد گاوي دماغش را چسب بزند؟ شما تاحالا ديده ايد گاوي خط چشم بكشد؟گاوها حيوانات مفيدي هستند و انگل جامعه نيستند. شما تاكنون يك گاو معتاد ديده ايد؟
گاوي ديده ايد كه سر كوچه بايستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر همه ي گاوها خودشان خواهر و مادر دارند. ما از شير،گوشت،پوست، حتي روده و معده ي گاو استفاده مي كنيم. آقاي طاعتي زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته كه از سم گاو در تهيه همين لوازم آرايش خانم ها -كه البته زشت است- استفاده مي شود. ما حتي از دستشويي بزرگ(پشگل) گاو هم استفاده مي كنيم.
تا حالا شما گاو بي كار ديده ايد؟ آيا ديده ايد كه گاوي زيرآب گاو ديگري را پيش صاحبش بزند؟ تاحالا ديده ايد گاوي غيبت گاو ديگري را بكند؟ آيا تابه حال ديده ايد كه گاوي زنش را كتك بزند يا گاو ماده اي شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بكشد؟ و مثلا بگويد از آقا فلاني ياد بگير، آخر تو هم گاوي؟ ا فلاني گاوي است بين گاوها. تازه گاوها نياز به ماشين هم ندارند تا بابت ماشينشان 12 ميليون پول بدهند و با هزارتا پارتي بازي ماشينشان را تحويل بگيرند و آخرش هم وسط جاده ماشينشان يه هويي آتش بگيرد. هيچ گاوي آنقدر گاو نيست كه قلب ديگري را بشكند. البته شاعر باز هم در اين مورد شعري فرموده است:
گمون كردي تو دستات يه اسيرم
ديگه قلبم رو از تو پس مي گيرم.
گاوهادرجامعه ي شان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتي ندارند. دخترانشان،به خاطر وضع بد خانواده خود فروشي نمي كند. آنها شرمنده ي زن و بچه اش نمي شود. رويشان را باسيلي سرخ نگه نمي دارد. هيچ گاوي غصه ي گاوهاي ديگر را نمي خورد. هيچ گاوي غم باد نمي گيرد. هيچ گاوي رشوه نمي گيرد. هيچ گاوي اختلاس نمي كند. هيچ گاوي آبروي ديگري را نمي ريزد.هيچ گاوي دروغ نمي گويد. هيچ گاوي آنقدر علف نمي خورد تا از فرط پرخوري مجبور شود روي آن همه علف يه آفتابه عرق سگي بخورد و بعدش هم راه بيفتد توي كوچه خيابان درحالي كه گاو طويله كناريشان از گرسنگي شير نداشته باشد تا به گوساله اش شير بدهد. هيچ گاو ي همجنس باز نمي كند. هيچ گاوي گاو ديگر را نمي كشد.
هيچ گاوي ... اگر بخواهم در مورد فوايد گاو بودن بگويم،ديگر زنگ انشا مي خورد و نوبت بقبه نمي شود كه انشايشان را بخوانند.
اما به نظر من، مهمترين فايده ي گاو بودن اين است كه ديگر آدم نيستيد و مهمترين فايده ي آدم نبودن اين است كه ديگر نمي بينيد. هيچ فكر كرديد چقدر خوب است كه آدم كور باشد. وقتي كه آدم كور باشد،ديگر هيچ چيز را نمي بيند. كاش مي شد نديد.
لباس ما از گاو است. كفشمان از گاو است. غذايمان از گاو، شير و پنير وكره و خامه و... همه از گاو،
هيچ گاوي نگفت من! گفت ما
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:29  توسط بهنام  | 

آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن...
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره...
آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟
آخرين کلمات يک پزشک: راستش تشخيص اوليه‌ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 0:36  توسط بهنام  | 

سوال‌هاي زير را از بچه‌هاي 5 تا 10 ساله پرسيده‌اند. اما انگارجواب‌هاي آنها خيلي بچگانه نيست!

بهترين سن براي ازدواج چند سالگي است؟

«۸۴سالگي! چون در آن سن مجبور نيستيد کار کنيد و مي‌توانيد هي دراز بکشيد و فقط همديگر را دوست داشته باشيد.» جودي، 8 ساله

«مهدکودکم که تمام بشود، مي‌روم و براي خودم دنبال زن مي‌گردم!» تام، 5 ساله

 

                                      بقیه را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 9:1  توسط بهنام  | 

 طبق اخرین اخبار به علت بسته نبودن جاده مسیر دوچرخه سواری که از تهران تا جمکران بود تا حالا 27 تصادف دوچرخه سواران با ماشین گزارش شده است.
 
نیروی انتظامی اعلام کرد از روز اول شروع المپیک تا حالا حدود 45
0 هزار بدحجاب و بیحجاب را پس از اینکه به تذکرات توجه نکردند بازداشت کرد و بازداشتها هم چنان ادامه دارد.
 
در پی حضور بوش در مراسم افتتاحیه! ورزشکاران کمپ ایرانی برای اعلام انزجار خود کفن پوشان وارد ورزشگاه شده و در حین عبور شعار مرگ بر امریکا سر دادند. در همین راستا مردم ایران نیز تظاهراتی در گوشه کنار کشور برگزار کردند.
 
به علت نبودن توالتهای عمومی در سطح شهر تهران تا الان 2350 ترکیدگی مثانه و کلیه گزارش شده که پزشکان مشغول مداوای انان هستند.


در پی حضور تیم اسرائیل در ایران ، ایران المپیک را تحریم کرد و از شرکت در ان خودداری میکند.
 
در مسابقات شنای زنان از حضور مردان جلوگیری شد و برای اینکه در موقع پخش مسابقه شئونات رعایت شود در اب گرد زغال ریختند تا اب سیاه شده و زنان دیده نشوند! در پی این تصمیم قرار شد که برنده مسابقه به قید قرعه کشی انتخاب شود.
 
در مسابقات پرش با نیزه زنان به علت برگزاری مسابقات در یک مکان بسته و پایین بودن سقف انجا تا اکنون 4 نفر از شرکت کنندگان به علت برخورد با سقف ، به سقف پاشیده شدند و امدادگران مشغول جدا کردن این نفرات با کاردک از سقف هستند.
 
به علت سهمیه بندی بنزین مسابقات اتوموبیل سواری و موتور سواری برگزار نشد.
 
در مسابقه دو میدانی در 100 متر به علت چاله چوله بودن سیر از 10 نفر شرکت کننده یك نفر توانست خود را به 5 متری خط پایان برساند!
 
مسابقات کشتی با گرمکن ورزشی برگزار میشود.

در مسابقات اسب سواری ، شرکت کنده ایران به علت نبود اسب مناسب با الاغ شرکت کرد که در پی این اقدام کمیته المپیک این شرکت کنند را به خاطر دوپینگ از مسابقات محروم کرد.
 
پس از برگزاری مسابقات قایقرانی در یکی از رودخانه های رشت بنام گوهر رود تا اکنون 150 نفر از شرکت کنندگان به بیماریهای ناشناخته و اسهال شدید مبتلا شدند. توضیح اینکه فاضلاب رشت در رودخانه گوهر رود میریزد و این رودخانه نیز به نوبه به دریا میریزد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 14:19  توسط بهنام  | 

هميشه يادت باشه فقط يكي هست كه به خاطر تو نفس ميكشه...


اونم دماغته!

 

برای دیدن بقیه اس ام اس ها رو ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:35  توسط بهنام  | 

شنبه:
مرد:عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن:ببین امروز قراره من و عسل با هم بریم ''فال قهوه روسی یخ زده'' بگیریم.میگن خیلی جالبه, همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر عسل گفته ''شوهرت واست یه انگشتر میخره'' خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:45  توسط بهنام  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:16  توسط بهنام  | 

1- يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.

2- ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:12  توسط بهنام  | 

1- مثل زمان ناصر الدين شاه ننه جون و بي‌بي صغراي معروف و آبجي‌جون و خاله اقدس و عمه كلثوم رو مثل گروه بازرسين سازمان ملل

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:11  توسط بهنام  | 

مطالب قدیمی‌تر