تبليغاتX

عکس مطالب جالب و هرچی دلتون بخواد

عکس مطالب جالب و هرچی دلتون بخواد

اگه یدونه کلیک ناقابل روی تبلیغات بالا کنید کلی حال دادین

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:33  توسط بهنام  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:38  توسط بهنام  | 

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد كه پسرش با يك هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميكند. كاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.
او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث كنجكاوي بيشتر او مي شد. مسعود كه فكر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم كه شما چه فكري مي كنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم كه من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "
حدود يك هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي كه مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فكر نمي كني كه او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شك دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."
او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم كه شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم كه شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است كه قندان از وقتي كه شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يك ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضمن نمي گم كه تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است كه اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا كرده بود‎. با عشق ، مامان
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 10:4  توسط بهنام  | 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 10:0  توسط بهنام  | 

تو جاده پلیس جلو یه ماشین رومی گیره و می گه : چون ازصبح اولین ماشینی هستی که کمربند بستی برنده 100000 تومان شدی. می خوای باهاش چی کار کنی؟ مرده می گه: میرم گواهینامه می گیرم. زنش می گه: این وقتی اکس می زنه پرت و پلا میگه. بچشون می گه: بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نکنیم. یهو ازتو صندوق صدا می یاد: از مرز رد شدیم یا نه؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 15:50  توسط بهنام  | 

قبل از ازدواج ٠ ٠ ٠

مرد: آره، ديگه نمی‌‌تونم بيش از اين منتظر بمونم.

زن: می‌‌خواهى من از پيشت برم؟

مرد: نه! فکرش را هم نکن.

زن: منو دوست داری؟

مرد: البته!

زن: آيا تا حالا به من خيانت کردی؟

مرد: نه! چرا چنين سوالى می‌‌کنی؟

زن: منو مسافرت می‌‌بری؟

مرد: مرتب!

زن: آيا منو می‌‌زنی؟

مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم!

زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟

بعد از ازدواج همين متن ، اين دفعه از پائين به بالابخوانید

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 15:47  توسط بهنام  | 

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:59  توسط بهنام  | 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:51  توسط بهنام  | 


بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:43  توسط بهنام  | 

ناصر حجازی علی پروین ستار

علی پروین نادیا

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 16:30  توسط بهنام  |